تبلیغات
مهست
زیر گنبد کبود... | عمومی ,

« من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »

***

با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!

گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.

اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود...


نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 18 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ
من برای سالها می نویسم | عمومی ,
«من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
اما افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود...»
...

من برای سالها می نویسم...

نمی توانم به آینده فکر کنم! گذشته های نه چندان دور که خیلی دور به نظر می رسند؛ تمام ذهنم را مشغول کرده اند.غرق در زلال چشمان دلربایت،افسون از قلب مهربانت و نگران از ...

به قول خودت و خیلی های دیگر گذشته ها گذشته ... و اکنون من با چشمان منتظر؛ خیره به مسیری که پر از دلتنگیست به گذشته ای  می اندیشم که از آن من بود و اکنون دیگر نیست...
چشمانم منتظرند و می دانند که دیگر نمی آیی... اما منتظر می مانند! حتی اگر خیس باشند!حتی اگر همچون ابرهای آسمان بگریند...راستی تنهایی را نمی توانم توصیف کنم!!!
منتظر می مانم...
«من برای سالها می نویسم...»

نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 21 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ب.ظ
| عمومی ,

هنگ کردم.

دلم نمی خواست مدیون باشم اما شدم.

یه سری یاد و خاطره هست که با هر جون کندنی هم از ذهنم بیرون نمی رن.تازه فهمیدم که با روح و ذهن و وجودم آمیخته شدن و هیچ وقت فراموش نمی شن! جزئی از زندگیم هستن و خواهند بود و دلیلی هم برای فراموش کردنشون وجود نداره.حتی اگه تلخ ترین صفحات داستان زندگیم هم باشن! من اگه بخوام اون صفحات رو بکنم و دور بندازم هم باز هم جای خالی اون صفحات توی کتاب زندگیم باقی می مونن.

یه شعر کوچولو از خودم :

شبا که عاشقونه هام پر می شن از هوای تو

روزایی که دلتنگیام پر می زنن برای تو

دلم می خواد بال در آرم بیام کنار پای تو

چشمامو فرش پات کنم تو مستی ِ چشای تو

اما تو باور نداری یه لحظه عشق پاکمو

بغض توی ترانه هام صداقت نگاهمو

بسه دیگه دلتنگیو بسه دیگه دلواپسی

خودت می دونی می میرم اگه به دادم نرسی

شبای بی تو بودنم تب سیاه مرگمه

قصه ی عشقت واسه من همیشه قصه ی غمه


نوشته شده توسط آرش در جمعه 10 خرداد 1387 و ساعت 08:05 ق.ظ
| عمومی ,

بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت

ای روزگار گذشت

شبای تار گذشت

صبح غمبار گذشت

اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم

ماه و خورشید دیدیم

لرزش بید دیدیم

موی سپید دیدیم

اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشمای بارونی

منتظر می مونم تنها تو می دونی

خونه بی تو شده زندون خاطره

یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ای تو دلدار من

بی تو خزون شده آخر کار من

طی شده عمر من پشت این پنجره

بغض ابرای دل ریخته تو هنجره

بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

...


نوشته شده توسط آرش در یکشنبه 5 خرداد 1387 و ساعت 09:05 ق.ظ
| عمومی ,

فقط واسه اینکه تعطیل نشه!

هنوز زنده هستم.هنوز نفس میکشم.هنوز عاشقم!


نوشته شده توسط آرش در چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ
| عمومی ,

تمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شود

شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود

تمام من به نام تو شعر دوباره می شود

بند سکوت کهنه ام چهار پاره می شود

تمام نه...تمام نه ؛که جام نا تمام لب ریخته ام

تمام نه... تمام نه ؛ که نا تمامی از تو آویخته ام

تمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شود

شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود

در این حریر خانگی روی ترانه  شسته ام

تمام خون من شبی پر از ستاره می شود

از تو بر این ترانه ها نور ستاره می چکد

بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد

چکه کن ای ابرک من مثل ستاره بر زمین

طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین

.

.

.


نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 15 آبان 1385 و ساعت 01:11 ب.ظ
| عمومی ,

آره ، دلت برای خودت می سوزه...

 وقتی نفسای عزیزت به شماره میفتن و کم کم اون شماره ها کم تر و کم تر می شن...

وقتی بوی مرگ رو بیشتر از همیشه احساس می کنی... 

وقتی با خدا قول و قرار می ذاری اما بازم می زنی زیر قولت و احساس می کنی خیلی حقیر تر از اونی هستی که فکرشو بشه کرد!

وقتی مشکلات مالی از سر و کولت بالا می رن و هیچ راه چاره ای پیش روی خودت نمی بینی...

وقتی یه پیر زن که به سختی راه می ره رو در حال گلفروشی توی چهار راه می بینی...

وقتی ...

دلت برای خودت می سوزه...


نوشته شده توسط آرش در جمعه 7 مهر 1385 و ساعت 09:09 ق.ظ
| عمومی ,

اونی که می خواستم دلمو شکست و

چشم روی آرزوم همیشه بست و

پشت مِهِ پنجره مون رها شد

اونی که میخواستم منو تنهام گذاشت رفت!

...

اونی که می خواستم منو برد بهشت و

اسم منو رو سر درش نوشت و

بهونه کرد بازی سرنوشت و

تو شهر رویا ها منو رها کرد

اونی که می خواستم...

زد زیر عشقش که یادش نیاد و

مثل همه آدما بی وفا شد...

اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت...

دلم خواست اینو بنویسم!و دلم خواست بعضی جاهاشو حذف کنم!


نوشته شده توسط آرش در پنجشنبه 4 خرداد 1385 و ساعت 05:05 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ زیر گنبد کبود...+ من برای سالها می نویسم+ + + + + + + گل عشق= ارکیده+ رازنگهدارترین+ به نام آنکه هر چه دارم از اوست

صفحات: 1 2