تبلیغات
مهست - مطالب شهریور 1387
زیر گنبد کبود... | عمومی ,

« من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »

***

با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!

گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.

اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود...


نوشته شده توسط آرش در دوشنبه 18 شهریور 1387 و ساعت 10:09 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ زیر گنبد کبود...+ من برای سالها می نویسم+ + + + + + + گل عشق= ارکیده+ رازنگهدارترین+ به نام آنکه هر چه دارم از اوست

صفحات: