مهست tag:http://mahast.mihanblog.com 2017-06-24T18:48:33+01:00 mihanblog.com زیر گنبد کبود... 2008-09-08T06:39:00+01:00 2008-09-08T06:39:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/11 آرش « من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »***با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود... « من برای سالها می نویسم ، سالها بعد که چشمان تو عاشق و تلخ و شیرین این روزگار برای تو خاطره می شوند.افسوس که قصه مادربزرگ درست بود! یکی بود ، یکی نبود، زیر گنبد کبود... »

***

با یه دسته گل اومده بود دیدنم، با یه نگاه مهربون ؛ همون نگاهی که سالها آرزوش رو داشتم اما از من دریغ می کرد!

گریه کرد و گفت خیلی دلش برام تنگ شده . می خواستم اشکاشو از رو صورتش پاک کنم ،         اما نمی تونستم و فقط نگاش می کردم.

اون رفت ، ولی سنگ قبر من خیسه خیس شده بود...

]]>
من برای سالها می نویسم 2008-08-11T07:38:00+01:00 2008-08-11T07:38:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/10 آرش «من برای سالها می نویسمسالها بعد که چشمان تو عاشق می شونداما افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بودهمیشه یکی بود یکی نبود...»...من برای سالها می نویسم...نمی توانم به آینده فکر کنم! گذشته های نه چندان دور که خیلی دور به نظر می رسند؛ تمام ذهنم را مشغول کرده اند.غرق در زلال چشمان دلربایت،افسون از قلب مهربانت و نگران از ...به قول خودت و خیلی های دیگر گذشته ها گذشته ... و اکنون من با چشمان منتظر؛ خیره به مسیری که پر از دلتنگیست به گذشته ای  می اندیشم که از آن من بود و اکنون دیگر نیست... چشمانم منتظرند و م «من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
اما افسوس که قصه ی مادر بزرگ درست بود
همیشه یکی بود یکی نبود...»
...

من برای سالها می نویسم...

نمی توانم به آینده فکر کنم! گذشته های نه چندان دور که خیلی دور به نظر می رسند؛ تمام ذهنم را مشغول کرده اند.غرق در زلال چشمان دلربایت،افسون از قلب مهربانت و نگران از ...

به قول خودت و خیلی های دیگر گذشته ها گذشته ... و اکنون من با چشمان منتظر؛ خیره به مسیری که پر از دلتنگیست به گذشته ای  می اندیشم که از آن من بود و اکنون دیگر نیست...
چشمانم منتظرند و می دانند که دیگر نمی آیی... اما منتظر می مانند! حتی اگر خیس باشند!حتی اگر همچون ابرهای آسمان بگریند...راستی تنهایی را نمی توانم توصیف کنم!!!
منتظر می مانم...
«من برای سالها می نویسم...»
]]>
2008-05-30T03:35:00+01:00 2008-05-30T03:35:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/9 آرش هنگ کردم.دلم نمی خواست مدیون باشم اما شدم.یه سری یاد و خاطره هست که با هر جون کندنی هم از ذهنم بیرون نمی رن.تازه فهمیدم که با روح و ذهن و وجودم آمیخته شدن و هیچ وقت فراموش نمی شن! جزئی از زندگیم هستن و خواهند بود و دلیلی هم برای فراموش کردنشون وجود نداره.حتی اگه تلخ ترین صفحات داستان زندگیم هم باشن! من اگه بخوام اون صفحات رو بکنم و دور بندازم هم باز هم جای خالی اون صفحات توی کتاب زندگیم باقی می مونن.یه شعر کوچولو از خودم :شبا که عاشقونه هام پر می شن از هوای توروزایی که دلتنگیام پر می زنن برای تو

هنگ کردم.

دلم نمی خواست مدیون باشم اما شدم.

یه سری یاد و خاطره هست که با هر جون کندنی هم از ذهنم بیرون نمی رن.تازه فهمیدم که با روح و ذهن و وجودم آمیخته شدن و هیچ وقت فراموش نمی شن! جزئی از زندگیم هستن و خواهند بود و دلیلی هم برای فراموش کردنشون وجود نداره.حتی اگه تلخ ترین صفحات داستان زندگیم هم باشن! من اگه بخوام اون صفحات رو بکنم و دور بندازم هم باز هم جای خالی اون صفحات توی کتاب زندگیم باقی می مونن.

یه شعر کوچولو از خودم :

شبا که عاشقونه هام پر می شن از هوای تو

روزایی که دلتنگیام پر می زنن برای تو

دلم می خواد بال در آرم بیام کنار پای تو

چشمامو فرش پات کنم تو مستی ِ چشای تو

اما تو باور نداری یه لحظه عشق پاکمو

بغض توی ترانه هام صداقت نگاهمو

بسه دیگه دلتنگیو بسه دیگه دلواپسی

خودت می دونی می میرم اگه به دادم نرسی

شبای بی تو بودنم تب سیاه مرگمه

قصه ی عشقت واسه من همیشه قصه ی غمه

]]> 2008-05-25T04:35:00+01:00 2008-05-25T04:35:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/8 آرش

بارون... می زنه روی گو نه هاممی باره روی شونه هام.... بارونوای از این گذر دورونبارون... میاره برام یادتوگرمیه خاطراتتو...بارونوای از این گذر دورونصد تا بهار گذشتای روزگار گذشتشبای تار گذشتصبح غمبار گذشتاما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشتبرف سفید دیدیمماه و خورشید دیدیملرزش بید دیدیمموی سپید دیدیماما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیممن پشت شیشه با چشمای بارونیمنتظر می مونم تنها تو می دونیخونه بی تو شده زندون خاطرهیاد تو می باره از پشت پنجرهای تو بهار من ای تو دلدار منبی تو خزون شده آخر کار منطی ش بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت

ای روزگار گذشت

شبای تار گذشت

صبح غمبار گذشت

اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم

ماه و خورشید دیدیم

لرزش بید دیدیم

موی سپید دیدیم

اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشمای بارونی

منتظر می مونم تنها تو می دونی

خونه بی تو شده زندون خاطره

یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ای تو دلدار من

بی تو خزون شده آخر کار من

طی شده عمر من پشت این پنجره

بغض ابرای دل ریخته تو هنجره

بارون... می زنه روی گو نه هام

می باره روی شونه هام.... بارون

وای از این گذر دورون

بارون... میاره برام یادتو

گرمیه خاطراتتو...بارون

وای از این گذر دورون

...

]]>
2007-11-21T05:41:00+01:00 2007-11-21T05:41:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/7 آرش فقط واسه اینکه تعطیل نشه!هنوز زنده هستم.هنوز نفس میکشم.هنوز عاشقم! فقط واسه اینکه تعطیل نشه!

هنوز زنده هستم.هنوز نفس میکشم.هنوز عاشقم!

]]>
2006-11-06T08:41:00+01:00 2006-11-06T08:41:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/6 آرش تمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شودشاعر بی نام و نشان صاحب نام می شودتمام من به نام تو شعر دوباره می شودبند سکوت کهنه ام چهار پاره می شودتمام نه...تمام نه ؛که جام نا تمام لب ریخته امتمام نه... تمام نه ؛ که نا تمامی از تو آویخته امتمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شودشاعر بی نام و نشان صاحب نام می شوددر این حریر خانگی روی ترانه  شسته امتمام خون من شبی پر از ستاره می شوداز تو بر این ترانه ها نور ستاره می چکدبر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکدچکه کن ای ابرک من مثل ستاره بر زمینطلوع میلاد مرا در شب ب تمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شود

شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود

تمام من به نام تو شعر دوباره می شود

بند سکوت کهنه ام چهار پاره می شود

تمام نه...تمام نه ؛که جام نا تمام لب ریخته ام

تمام نه... تمام نه ؛ که نا تمامی از تو آویخته ام

تمامِ نا تمام من؛ با تو تمام می شود

شاعر بی نام و نشان صاحب نام می شود

در این حریر خانگی روی ترانه  شسته ام

تمام خون من شبی پر از ستاره می شود

از تو بر این ترانه ها نور ستاره می چکد

بر این بلند بی صدا غزل دوباره می چکد

چکه کن ای ابرک من مثل ستاره بر زمین

طلوع میلاد مرا در شب بی سحر ببین

.

.

.

]]>
2006-09-29T04:39:00+01:00 2006-09-29T04:39:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/5 آرش آره ، دلت برای خودت می سوزه... وقتی نفسای عزیزت به شماره میفتن و کم کم اون شماره ها کم تر و کم تر می شن... وقتی بوی مرگ رو بیشتر از همیشه احساس می کنی... وقتی با خدا قول و قرار می ذاری اما بازم می زنی زیر قولت و احساس می کنی خیلی حقیر تر از اونی هستی که فکرشو بشه کرد! وقتی مشکلات مالی از سر و کولت بالا می رن و هیچ راه چاره ای پیش روی خودت نمی بینی... وقتی یه پیر زن که به سختی راه می ره رو در حال گلفروشی توی چهار راه می بینی... وقتی ... دلت برای خودت می سوزه... آره ، دلت برای خودت می سوزه...

 وقتی نفسای عزیزت به شماره میفتن و کم کم اون شماره ها کم تر و کم تر می شن...

وقتی بوی مرگ رو بیشتر از همیشه احساس می کنی... 

وقتی با خدا قول و قرار می ذاری اما بازم می زنی زیر قولت و احساس می کنی خیلی حقیر تر از اونی هستی که فکرشو بشه کرد!

وقتی مشکلات مالی از سر و کولت بالا می رن و هیچ راه چاره ای پیش روی خودت نمی بینی...

وقتی یه پیر زن که به سختی راه می ره رو در حال گلفروشی توی چهار راه می بینی...

وقتی ...

دلت برای خودت می سوزه...

]]>
2006-05-25T00:35:00+01:00 2006-05-25T00:35:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/4 آرش اونی که می خواستم دلمو شکست وچشم روی آرزوم همیشه بست و پشت مِهِ پنجره مون رها شداونی که میخواستم منو تنهام گذاشت رفت!...اونی که می خواستم منو برد بهشت واسم منو رو سر درش نوشت وبهونه کرد بازی سرنوشت وتو شهر رویا ها منو رها کرداونی که می خواستم...زد زیر عشقش که یادش نیاد ومثل همه آدما بی وفا شد...اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت...دلم خواست اینو بنویسم!و دلم خواست بعضی جاهاشو حذف کنم! اونی که می خواستم دلمو شکست و

چشم روی آرزوم همیشه بست و

پشت مِهِ پنجره مون رها شد

اونی که میخواستم منو تنهام گذاشت رفت!

...

اونی که می خواستم منو برد بهشت و

اسم منو رو سر درش نوشت و

بهونه کرد بازی سرنوشت و

تو شهر رویا ها منو رها کرد

اونی که می خواستم...

زد زیر عشقش که یادش نیاد و

مثل همه آدما بی وفا شد...

اونی که می خواستم چرا تنهام گذاشت رفت...

دلم خواست اینو بنویسم!و دلم خواست بعضی جاهاشو حذف کنم!

]]> گل عشق= ارکیده 2006-05-15T04:35:00+01:00 2006-05-15T04:35:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/3 آرش

شاخه ای تکیده، گل ارکیدهبا چشمای بسته، لبهای بستهغم توی چشماش آروم نشستهشکوفه ی شادیش از هم گسسته آشنای درده، خورشیدش سردهتو قلب سردش غم لونه کردهمهتاب عمرش در پشت پردهاما حصارش پاییز سردهدستای ظریفش تو دست مادرپیکر نحیفش چون گل پر پراز محنت و درد آروم ندارهسایه ی سیاهی رو بخت شومشارکیده تنهاست زیر هجومشتوفان در پایون ندارهدست من و تو می تونه با هم قصری بسازه با رنگ شبنمشکوفه ای که غمگین و سردهگل ارکیده است نمیره کم کمبیا نذاریم گل ارکیدهگلی که چهره ش پاک و سفیدهکه توی پاییز شاخه ای بیدهبهار ندی

شاخه ای تکیده، گل ارکیده

با چشمای بسته، لبهای بسته

غم توی چشماش آروم نشسته

شکوفه ی شادیش از هم گسسته

آشنای درده، خورشیدش سرده

تو قلب سردش غم لونه کرده

مهتاب عمرش در پشت پرده

اما حصارش پاییز سرده

دستای ظریفش تو دست مادر

پیکر نحیفش چون گل پر پر

از محنت و درد آروم نداره

سایه ی سیاهی رو بخت شومش

ارکیده تنهاست زیر هجومش

توفان در پایون نداره

دست من و تو می تونه با هم

قصری بسازه با رنگ شبنم

شکوفه ای که غمگین و سرده

گل ارکیده است نمیره کم کم

بیا نذاریم گل ارکیده

گلی که چهره ش پاک و سفیده

که توی پاییز شاخه ای بیده

بهار ندیده،بمیره کم کم

]]> رازنگهدارترین 2006-05-05T08:35:00+01:00 2006-05-05T08:35:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/2 آرش

ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین.کودک شعر مرا مهر تو غمخوار ترین.گر یکی هست سزاوار پرستش ، به خداتو سزاوارترینی ، تو سزاوار ترین!عطر نام تو که در پرده ی جان پیچیده ست :سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین.ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمربی تماشای تو، روز و شب من  تار ترین.در گذر گاه نگاه تو گرفتارانند،من به سرپنجه ی مهر تو گرفتارترین.می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنیدگر بود چون دل من راز نگهدارترین!« فریدون مشیری»دفتر خاطرات  دوران آموزشی رو که ورق می زدم به چند تا جمله ی قشنگ برخوردم از چند ت

ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین.

کودک شعر مرا مهر تو غمخوار ترین.

گر یکی هست سزاوار پرستش ، به خدا

تو سزاوارترینی ، تو سزاوار ترین!

عطر نام تو که در پرده ی جان پیچیده ست :

سینه را ساخته از یاد تو سرشارترین.

ای تو روشنگر ایام مه آلوده ی عمر

بی تماشای تو، روز و شب من  تار ترین.

در گذر گاه نگاه تو گرفتارانند،

من به سرپنجه ی مهر تو گرفتارترین.

می توان با دل تو حرف غمی گفت و شنید

گر بود چون دل من راز نگهدارترین!

« فریدون مشیری»

دفتر خاطرات  دوران آموزشی رو که ورق می زدم به چند تا جمله ی قشنگ برخوردم از چند تا دوست که درست 48 ساعت بعد از نوشته های دلنشینشون برای من ، دیگه ندیدمشون!عمرمون که داره مثل برق و باد میگذره و اکثرمون اینو می خوایم که زودتر امروز هم بگذره که به فردا برسیم. هرکدوم به نوعی دنبال هدفی هستیم که اونو توی فردا می بینیم،غافل از اینکه اگر امروز بگذره، فردا و فردا ها هم خواهند گذشت و دست آخر تنها چیزی که برامون می مونه کوله باری از خاطرات خوب و بده که گرچه میتونن تجربیات خوبی برامون باشن اما نشون دهنده ی گذر عمر هستن و بس!

باورم نمیشه که بیشتر از یه ساله که سربازم و همیشه خواستم که زودتر این دوران سپری شه!با اینکه بارها و بارها با خودم این فکر رو کردم که درسته گذر زمان می تونه زودتر منو به هدفم برسونه اما درست نیست که بخوام عمرم رو زودتر و بدون عمل مثبتی پشت سر بذارم.گرچه این جبر برام وجود داره که این دوران با کمترین اختیار برام بگذره و هر روز که شب می شه به این فکر می کنم که خیلی از کارهام عقب افتادن و من هیچ کاری نمی تونستم انجام بدم.ولی اینو می دونم هر چقدر هم که تلاش کنم بازم به اون راندمانی که تواناییشو دارم نمی رسم!حالا نوشته ی یکی از دوستام جلوی چشمم میاد که: لحظات را گذراندم که به لحظات خوش برسم؛ ولی افسوس که همان لحظات گذشته ، لحظات خوش من بود!

بیایم کاری کنیم اون هدفی رو که توی فردا جستجو می کنیم، همین امروز بهش برسیم تا امروزمون بیهوده تلف نشه.

پایدار باشید...

 


]]>
به نام آنکه هر چه دارم از اوست 2006-04-25T06:34:00+01:00 2006-04-25T06:34:00+01:00 tag:http://mahast.mihanblog.com/post/1 آرش سلام دوباره برگشتم.برگشتم که تصویری از اون موضوعاتی که توی ذهنمه رو بنویسم.چرا رفتم و چرا برگشتم؟ رفتنم از سر دلتنگی بود و برگشتنم هم از همون بابت.شبی که با خودم عهد بستم  دیگه ننویسم هوا بارونی بود و الآن هم همینطور! شاید یه فکر بچه گونه به نظر می رسید اما برای من دنیایی بود.دنیایی از رمز و راز.یه روز از سکوت نوشتم اما به سکوت پناه نبردم.نمیخوام وارد بعضی مسایل بشم ولی ذاتا آدمی هستم که نمی تونم مقابل بعضی مسایل سکوت کنم و وقتی نتونم حرف دلم رو بنویسم پس بهتره کلا ننویسم.این استدلالم بود برای ن

سلام

 

دوباره برگشتم.برگشتم که تصویری از اون موضوعاتی که توی ذهنمه رو بنویسم.چرا رفتم و چرا برگشتم؟

 

رفتنم از سر دلتنگی بود و برگشتنم هم از همون بابت.شبی که با خودم عهد بستم  دیگه ننویسم هوا بارونی بود و الآن هم همینطور!

 

شاید یه فکر بچه گونه به نظر می رسید اما برای من دنیایی بود.دنیایی از رمز و راز.یه روز از سکوت نوشتم اما به سکوت پناه نبردم.نمیخوام وارد بعضی مسایل بشم ولی ذاتا آدمی هستم که نمی تونم مقابل بعضی مسایل سکوت کنم و وقتی نتونم حرف دلم رو بنویسم پس بهتره کلا ننویسم.این استدلالم بود برای ننوشتن. اما حالا میبینم با نوشتن میتونم کمی از دلتنگیام کم کنم. پس یه باره دیگه بسم ا...

 

 

فاش می گویم از گفته ی خود دلشادم 

                          بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

 

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق 

                          که در این دامگه حادثه چون افتادم

 

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود 

                          آدم آورد در این دیر خراب آبادم

 

سایه طوبی و دلجویی حور و لب جوی 

                         به هوای سر کوی تو برفت از یادم

 

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست 

                         چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

                         یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق     

                         هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

 

میخورد خون دلم مردمک دیده سزاست 

                         که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

 

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک  

 ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

پایدار باشید...

]]>